برای خودم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:27
چقدر غمگین و افسرده میشدم اگر قرار بود برای اینجا نوشتن خودم را بتکانم و گردوخاک صفحه را بگیرم و انگشتهایم را ماساژ دهم. شبیه انسانی که چند سال با فوت یک جادوگر یخی منجمد شده بود. بله! اگر اینطور بود
آن سوی پنجره - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:27
صبح جمعه ی پاییزی باید بوی نسیم خنک و نم باران بدهد. در سکوت دمدمای سپیده ی صبحش باید صدای کشیدن جاروی رفتگر روی برگهای خشک را شنید و کمی بعدش صدای کلاغها را. باید پنجره را باز کرد و با یک نفس عمیق هو
خفقان - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:27
سه شنبه بیست و هفتم آبان نود و هشت من و اچ بی دستهای هم را گرفتیم و راه افتادیم سمت فلکه صادقیه. هوا ابری و گرفته بود و قطرهxadهای ریز باران هرچند دقیقه یکبار میxadچکید رویمان. انگار بین آسمان و زمین را ا
بالهایت کو؟ - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 5:42
زل زده بود به دوربین و داشت از تجربه ی مرگش برای بیننده ها میگفت. رسیده بود به دیدارش با فرشته ی دوبال و تاکید میکرد که فرشته دقیقا دو بال داشت و اصرار داشت که این قسمت ماجرایش از همه جالب تر است که فرشته دو بال داشت نه یک بال! سعی کردم مرد خوش سیمای تک بالی را مجسم کنم که بشود فرشته ی پیش از مرگ یا...
به نگاه خدا میسپارمت - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 5:42
صدای گرما در همه جای خانه پیچیده بود. بیرون سرما در سکوت ترسناکی به دیوارها و درختهای لخت حمله کرده بود و به پنجره ها میکوبید. آتش در شومینه میرقصید و و جرق جرق چوبهای خشک را در دهانش میجوید. خانه بوی غذای خورده شده ی ظهر و چای تازه دم میداد. پیراشکی های دارچینی کوچولو روی میز عسلی جلوی پاهایم بودند...
هر روزمان ولنتاین است - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 5:42
آن روز صبح آنقدری زود از خانه بیرون زدم که هوا هنوز با نفس گرم مردم خوابالو دم نکرده بود و بوی خنکی و ته مانده ی سکوت شب در شهر مانده بود. من بر خلاف مسیر همیشگی به سمت میدان گل میرفتم و به طرز پیچیدن دسته گلم و نتیجه ی رویایی کارم فکر میکردم. آن روز صبح من بودم و اچ بی روی یک لکه ی خاکستری بنام تهر...
تو در جان منی من غم ندارم - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:47
اچ بی یک تکه ابر پنبه ای سفید بود که کنارم خر و پف میکرد و به سکوت وحشتناک شب با نفسهای ریتمیک و بلندش چخه میگفت و من پیچیده در لبهای قرمز و سبک و نرم لباسم کنارش دراز کشیده بودم و با خدا مذاکره میکردم. ساعت ۲:۴۵ بامداد بود. هفته ی پیش آخر مهمانی بین پیش دستی های خامه ای شده و پوست خیارهای آویزانشان...
اچ بی هستم؛ زن ِ همسایه - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:47
یک سال و ٣ ماه و ٣ روز است که شده ام "زن همسایه". یکی مثل سوسن خانمِ شانزده سال پیش یا فریده خانم یا شهلا یا حتی شاید مَلی خانمِ کمرنگ بچگی ها که مینشستیم روی پله ی خانه اش و خاله بازی میکردیم و او گهگداری در خانه ش را باز میکرد و به ما که پشتمان خالی شده بود و نصفمان در خانه اش بود میخندید و در را ...
ببر منو با خود به فصل آفتابی - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:46
ساعت چهار صبح است و حالا دیگر ته چین باید به اواخر روده کوچکم رسیده باشد اما من احساس یک ″معده ته چینی″ را دارم که چند ریشه مرغ هم از زبان کوچکش آویزان است! اچ بی داشت میخوابید که با قسم های جلاله آدرس مستقیم پاستیل ها را از من گرفت و بعد مثل یک هیولای کوچک خبیث خندید و گفت که نصفه شب دخلش را می آور...
اشرف خانم - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:46
اشرف خانم را اولین بار از توی آشپزخانه خاله دیدم. بین ما، سه نفر در حال گریه کردن بودند و یک نفر به حالت نیمه غش کنار دستش افتاده بود و او با چشمهای سرخ شده به نقطه ای خیره شده بود. سعید مرده بود و همه ی ما در آن لحظه دست کم در یک چیز تفاهم داشتیم؛ لباس سیاه! دیدار بعدی ما از توی آشپزخانه مامان بود....
قول - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:46
وبلاگم مرا یاد متروی تهران- کرج می اندازد. تازه رفته بودیم کرج و من هنوز به دویدنها و لای در گیر کردنها و بوی عرق و نگاههای خیره و لبخندهای غریب و دوباره دویدن ها و ... عادت نکرده بودم. بین همه ی این فشارهای صوتی و تصویری و بودار یک چیز برایم پر بود از جذابیت! قصه ی آدمها. شروع کردم به نوشتن گاه و ب...
تیر، ماه ِ مهربون من :) - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:46
فکر میکردم قلب شبیه به یک پنج برعکس باشد که بین توده ای از رگهای خونی کوچک و بزرگ گیر کرده و تالاپ تالاپ میکند تا اینکه تو را دیدم و صدایی شبیه به سر رفتن آب کتری روی گاز از قفسه سینه م شنیدم. فهمیدم قابلمه ای کوچک بین رگهای داغ مفتولی ام قرار گرفته که خیلی ریز قل قل میکند و اسمش قلب است. فهمیدم اگر...
کاش بغل دستی ام پاییز را دوست داشت - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:46
وقتی ما روی تختمان خوابیده بودیم و لنگمان را کج و معوج روی تخت ولو کرده بودیم و با دهان باز و شاید تفهای آویزان خوابهای رنگی میدیدم تابستان رفت و پاییز آمد. پاییز طلایی با صدای کلاغ و ترافیک مردافکن و تاریکی های بلند و آلودگی هوایش. صبح اولین روز از پاییز بوی نارنگی و لبو و خاک و کدوحلوایی توی دماغم...

برچسب‌های مرتبط

تو در جان مني من غم ندارم | تو در جان مني من غم ندارم عصار | شاعر تو در جان مني من غم ندارم | منو ببر با حرفات | منو با خودت ببر | دانلود اهنگ منو ببر با حرفات | اهنگ منو ببر با حرفات | منو باخودت ببر گوگوش | خانم اشرف بروجردی | خانم اشرف پهلوی