به نگاه خدا میسپارمت

خرید بک لینک

صدای گرما در همه جای خانه پیچیده بود. بیرون سرما در سکوت ترسناکی بهدیوارها و درختهای لخت حمله کرده بود و به پنجره ها میکوبید. آتش در شومینهمیرقصید و و جرق جرق چوبهای خشک را در دهانش میجوید. خانه بوی غذای خورده شده یظهر و چای تازه دم میداد. پیراشکی های دارچینی کوچولو روی میز عسلی جلوی پاهایمبودند و حالم را با عطرشان خوشتر از خوش میکردند. اینها را با چند تا تکه نان وسمبوسه سر راهمان خریده بودیم و افتاده بودیم توی پیچ های جاده لشگرک که برویم آخرهفته مان را با کوهای سرما زده بگذرانیم. پیچ سوم که پیچید ما هم پیچیدیم اماماشین جلویی نپیچید و صاف رفت تو گاردریل و بعد دود و سکوت و راننده ی خم شده رویفرمان و مردی که کنارش ناله میکرد. اچ بی پیاده شد و من طبق معمول منتظر ماندهبودم که اگر حالشان خوب است بروم پیششان! از همان افلیج بازی هایی که دمدمای حالبد و اتفاقات ناگوار بهم دست میدهد و کر و لال و لمسم میکند. از توی آینه که دیدممرد از ماشین پیاده شد و زن بهوش آمده از ماشین پیاده شدم. اچ بی گفت یک تکه شکلاتببرم که مرد بخورد. از مرد خوشم نیامد. بنظرم آمد که بیخودی شلوغش کرده و دندههایش آنقدر که میگوید درد نمیکند. فکر کردم حتما میخواهد نظر زنش که با مغز رفتهبود توی شیشه و پیشانی اش غرق خون بود را جلب کند. شکلات نداشتیم. یک پیراشکیدارچینی برایش بردم اما دیدم کس دیگری پنج تکه شکلات در دهانش چپاند. حدس زدم حتمااو هم فهمیده بود ناله های مرد کمی زیادی بلند و بیخود است و با شکلاتها صدایش راخفه کرده بود. دستم مثل یک تکه چوب خشک و بی حس شده بود. میدانستم نوک دماغم سرخشده و اشکهای یخ زده ام را روی گونه هایم حس میکردم. پشتم را کردم به جمعیت وپیراشکی را خودم خوردم. نگران بودم در آن حال مردم بگویند چقدر دله و بی عار استکه بالای سر زن ِ خونی پیراشکی دارچینی میخورد اما بعد از خوردن پیراشکی کمی گرمشدم و مغزم بکار افتاد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن. میگفت اگر ما بودیم چه میشد؟اگر اچ بی با مغز رفته بود توی شیشه و تو میماندی و فلجی موقتت چه میکردی؟ بعد کهدید خوب آشفته ام کرده رفت سراغ گزینه ی اچ بی ِ بدون من در جاده و اینکه کسی بهدادش نرسد که از توی ماشین درش بیاورد و بعد معده ام سوخت و کمی دارچین ترش کردم وچشمهایم را بستم.

در باز شد و اچ بی و هیزمها و سر سگ و سرمای وحشتناک همه با هم آمدندتو. کمی بعد من و اچ بی چای داغ و پیراشکی دارچینی میخوردیم و سرما از پشت پنچرهنگاهمان میکرد اما من گرم بودم.

کاش بغل دستی ام پاییز را دوست داشت...

ما را در سایت کاش بغل دستی ام پاییز را دوست داشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 5:42

صفحه بندی