زل زده بود به دوربین و داشت از تجربه ی مرگش برای بیننده ها میگفت. رسیدهبود به دیدارش با فرشته ی دوبال و تاکید میکرد که فرشته دقیقا دو بال داشت و اصرارداشت که این قسمت ماجرایش از همه جالب تر است که فرشته دو بال داشت نه یک بال! سعی کردم مرد خوش سیمای تک بالی رامجسم کنم که بشود فرشته ی پیش از مرگ یارو اما نشد. همش تصویر مگسی که یک بالشکنده شده بود و دست و پاهایش رو به هوا بود و گوشه ی پنجره افتاده بود جلوی چشمممی آمد. فرشته ی دو بال به مرد گفته بود که فعلا وقتش نرسیده و باید برگردد و بعددوربین چرخید روی یک زن که پشتش را کرده بود به ما و داشت از تجربه ی مرگش میگفتاما تصویر بیشتر شبیه به صحنه ی اعترافات یکی از اعضای خانه عفاف بود. درست همانلحظه که زن یک نور کور کننده دیده بود با گوشه ی انگشت کوچیکه تلویزیون را خاموشکردم تا در تاریکی همیشگی فرو برود.
شب قبل اچ بی خواب دیده بود که من مرده ام. البته دقیقا این را نگفتهبود اما اینکه من تو ماشینی بوده ام که افتاده بود توی دره ای که سیلاب تویش بودهبرای من همین معنی را میدهد اما وقتی پرسیدم آخرش چه شد لقمه کره و عسل را در دهانشچپاند و یکی دو دقیقه بعد گفت هیچی از ماشین اومدی بیرون. بعد هم چشمکی بهم زد وگفت تو لُر غیور منی. فکر کردم شاید هم دیدن زنی که از همچین صحنه ی خشنی جان سالمبه در برده باعث شده بود که نصفه شبی آنطور وحشتزده از خواب بپرد.
فکر میکردم که از مرگ نمیترسم تا اینکه مرگم شد کابوس شبانه ی مردی کهدر بیشتر رویاهای شیرین شبهایم حضور دارد. حالا فکر میکنم اگر قرار باشد مرگ راتجربه کنم و دوباره برگردم نه از نور خبری خواهد بود و نه از حس خوب رهایی وپرواز. هیچ مرد خوش سیمای دو بالی هم به استقبالم نمی آید. هرچی هست تاریکیست ودره و عمق زمین و شاید فقط صدای آشنای مردی بدون بال که بگوید برگرد، هنوز وقتشنرسیده!...
ما را در سایت کاش بغل دستی ام پاییز را دوست داشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43