یک سال و ٣ ماه و ٣ روز است که شده ام"زن همسایه". یکی مثل سوسن خانمِ شانزده سال پیش یا فریده خانم یا شهلایا حتی شاید مَلی خانمِ کمرنگ بچگی ها کهمینشستیم روی پله ی خانه اش و خاله بازی میکردیم و او گهگداری در خانه ش را بازمیکرد و به ما که پشتمان خالی شده بود و نصفمان در خانه اش بود میخندید و در رامیبست.
هروقتمیخندم یادِ سوسن می افتم که چهار بار در روز جیغ میزد و بعد میخندید و صدایش در خانهما مثل رعد و برق میپیچید. همیشه فکر میکردم چطور میتواند اینطور بخندد و بعدبیاید در خانه مان را بزند و سرش را کج کند و قابلمه ی نخود خیس شده اش را بدهد تامن و مامان کمکش کنیم و پوستش را بکنیم. گوشه لبهایش هم گاز میگرفت و با بغض میگفتدکتر گفته بهروز باید نان نخود بخورد که بتواند بچه بسازد. ما اینور نخود ها رافشار میدادیم تا از توی پوستشان بیرون بپرند و او آنور جیغ میزد و میخندید و من بهروز را مجسم میکردم که یا چشمهایش را چپ کرده یا از آن جوک ها گفته! حالا در روزهای زن همسایه بودنم وسط قهقه هایم یکوقتهایی یادم می افتد که دو دستم را بگیرم جلوی دهنم و البته هنوزم بعد از این همهسال نخود که میبینم یاد بچه می افتم.
ازآنور دیوار صدای غون غون بچه می آید. از آن صداها که لابلای شست پا مکیدنشان بههوا بلند میشود و مادرش ساکت است. شاید به صدای خاموش و روشن شدن جاروی من فکرمیکند و نمیداند که من عااااشق این مدل از صدای بچه ها هستم. هر روز بین ساعت ٢ تا٣ زنگ خانه مان را میزنند و صدایم میرود که میگویم " کیه؟! کیه؟! گفتم کیه؟باز نمیکنم! اگه راست میگی دستت رو نشون بده !! جیییییغ!! ها ها ه... " بله!دستم را میگیرم جلوی دهنم و در را برای اچ بی باز میکنم و بعد ته صدای لوس ِ خوشآمد گویی هایم به سبک گروه سرود کودکان به گوشش میرسد و حتما هرروز یک ″اییییش″ برایم میفرستد. میدانم که از من چیزی یادش نیست بهجز سیم دندانهایم و "ماشالا ماشالا چقدر نازه این کوچولو" که گفتم مثلمن که از او چیزی یادم نیست به جز چشمهایش که شبیه نقاشی های مامان است و البتهصدایش که آروم و تو دماغی گفت "مریضه بچه م! میبرمش دکتر".
بینما یک دیوار است و یک در با یک چشمی که کوچک و محدبمان میکند. احتمالا من "زنِ همسایه" میمانم و اگر ماندیم و ماندند دو سه سال بعد به صدای خاله بازیدخترک شان از این سوی دیوار گوش میدهم. نمیدانم چرا دوست ندارم بشوم اچ خانم و بعدتق تق تق هایمان به روی در خانه هم شروع شود. ترجیح میدهم همانطور کوچک و محدب باصدای جارو برقی و فیش فیش ِ اطوی بخار در ذهن بچه بمانم.
ما را در سایت کاش بغل دستی ام پاییز را دوست داشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108